تبليغاتX
گلپل
کلمه نگاه من است..
 

 

 

........./تعطیل/..........

 

با آرزوی موفقیت برای همه

 

 

..

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

..

..

..

هيچ كس مثل من

دور افتاده تر از من نيست..

..

..

..


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

فراخوان

 

 

 

 

انجمن ادبی فردوسی الیگودرز با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز و حمایت اداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی لرستان برگزار می کند :

 

   سومین کنگره سراسری شعر عاشورایی 

 

 

  

«حنجره های سرخ»

 

 

 

دبیرخانه کنگره از شعرای عاشورایی سرای استانهای سراسر کشور دعوت به شرکت وهمکاری می نماید.

 

 شرایط شرکت: 

 

۱- قالب اشعار آزاد است.

۲- هر شاعر می تواند حداکثر  ۳  اثر برای دبیرخانه ارسال نماید .                 

 ۳-اشعارمی بایست صرفاً در موضوع کنگره ( عاشورا ) سروده شده باشند.

۴- اشعار با فونت zar 14   ودریک طرف برگ a4   نوشته شده باشند.

۵- ارسال یک قطعه عکس پرسنلی « جهت اسکن در تقدیرنامه» الزامی است.

۶- قید مشخصات شناسنامه یی ، تلفن تماس و آدرس پستی شاعر در برگه ای جداگانه به پیوست اشعار ضروری می باشد.

 

 

آخرین مهلت ارسال آثار :   پنجشنبه ۳/ ۹ /۹۰ 

 

 

 هدایا واهداء جوایز:  دبیرخانه کنگره به انتخاب هیأت محترم داوران به ۲۰ نفر افراد برگزیده مبلغ ۲۰۰ هزارتومان جایز نقدی به همراه لوح تقدیر و تندیس اهدا خواهد نمود.

 

   زمان برگزاری: چهارشنبه/ 23/9/ 90 /صبح و عصر/برابر با 18 محرم 1433       

 

 مکان برگزاری:  مجتمع فرهنگی هنری سیمرغ

 

      

آدرس دبیرخانه:  لرستان/شهرستان الیگودرز/ اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی

 

نمابر: 2220960- 0664  تلفن های تماس: ۲۲۲۹۱۹۷  و  ۲۲۲۰۹۶۱ - ۰۶۶۴

وب سایت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز

www. Alg .farhang . gov. ir

 

ایمیل جهت ارسال آثار : Eyham62@ yahoo.com

 

دبیرخانه دائمی کنگره سراسری شعر عاشورایی

  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

.................

..........

حتما می دانید وقتی یک شاخه رز سرخ باران خورده را در هوای ابری آبان تقدیم می کنی به کسی که دوستش داری چقدر لذت بخش است؟! کسی که مدت ها کندوی چشم هایش را ندیده ای و مدت هاست می خواهی هر طور شده دستش را بگیری و مست شوی با بوی تنش و در تاریک ترین نقطه ی شهر در هم گم شوید..

حتما می دانید چقدر لذت بخش است؟

..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 


براي هرگزي كه سال هاست اتفاق افتاده است!


..

لبخند من
يك زخم قديمي ست
كه اين روزها دهانش را باز كرده
و تمام شعرهاي جديدم را يكجا مي بلعد
بي آنكه به افتادگي شانه ها
و قدم هايي فكر كند
كه سال هاست با عابران بي رنگ
          جهان بدون تو را
به گوش هاي بي پرده مي دوزد


حالا ديگر نه در تاريخ
نه فلسفه
و نه حتي در كوچه هاي خلوت مي توان تو را آفرید
تنها شعر
تنها در شعر شايد بشود يك شب از شبانه هاي چشم تو را دزديد

..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

..

..


.......................................................

....................................

من و انكار شراب؟؟

 

 ................


 

 

..

..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

 

..

 

..

وقتی قرار است پدر شوی، قرار است خیلی چیزهای دیگر هم بشوی..

..

..

 

  چند نوشتار:

 

 پایان عادل :   http://nedayezagrosi.com/?p=2649   نگاهی به جریان فکری-اجرایی عادل فردوسی پور

 

یا دیو شو یا دلبر:  http://www.valselit.com/article.aspx?id=1817      شعر

 

بی بازگشت:   http://nedayezagrosi.com/?p=2561                       شعر

 

ابروز:        http://neveshtar-ir.blogfa.com/post-299.aspx              داستان

 

 

..

 

..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

لطفاً با زبان روشن وارد شوید!

 

 

 ..

و دست های نامرئی کسی

ما را در ما چنان کوبید

که هیچکس ندانست مجسمه های چوبیِ بی دست

همبستران پاره وقت ما بودند

و هیچ گاه کسی چشم های خیابان بی سلام را ندید

که وقت عبورِ عریانِ مردمانِ بی چشم

نبرد تمام وقتش را با کفش های بی تاریخ گریه می کرد

حالا دیگر چه فرق می کند که کفاش کهنسالی باشی

و برای مشتریان دم بخت

کلاه و کفش و چترهای وارداتی بدوزی

یا نویسنده ای که برای اشخاص داستانش مدام استامینی فون کدئین تجویز می کند!

شک ندارم این کلمات نامرد

هر روز هزار بار

با دستگاه های تناسلی مفلوکشان

برایمان هزار حرف ناجور درمی آورند

و برای آغوش های تنگمان پرونده های قطور سگ ­بودگی می بندند..


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

زمزمه ی عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

 چند مینی مال از خدیجه زرین

 

بزرگراه گمشده ۲

 اين كوچه بوي كوچه نمي دهد كه! بوي كوچه نمي­داد... وارد كه شدم ديدم و شنيدم و فهميدم كه كوچه، كوچه­اي نيست كه بايد مي­آمدم. نگاهي به تابلو كوچه انداختم. روي تابلو نوشته بود:

«اين يك خميازه­ي بن بست است»

بعد از آن كه كمي ترسيدم بیشتر وارد كوچه شدم. از دور دري پيدا شد با قدم­هاي درشت و دست­هاي بسته. كمي كه رفتم در پيداتر شد، با موهاي اناريِ بلند و دو سرباز سياه بر بازوهاش كه داد مي زدند: «...»

داد نمي زدند انگار.. فقط دهانشان را باز كرده بودند و يادشان رفته بود ببندند!

خواستم وارد در شوم اما نشد. بعدها فهميدم كه رفته بودم از كوچه بيرون.. به يك بزرگراهِ نامكشوف. بازهم بعدها فهميدم كه بزرگراه روي پلي بوده شبيه كفش­هاي پدرم. از روي پل خودم را ديدم كه داشت از روي پل خودش را مي ديد كه داشت خميازه مي­كشيد..

 

 



 بد چشم

 

مدت زياديست كه با خودم كنار نمي­آيم. در واقع، كنار خودم نمي آيم! مثلاً اگر محبوبه داد مي­زد:« آهاي ابراهيم! توي اين زمين صاف چكار مي­كني؟» بهت زده مي­شدم! اين همه سنگريزه پشت اين همه چشم وول مي­خورند و عجيب­تر اينكه حتا يك درخت هم پيدا نمي­شود كه خودت را به آن آويزان كني! خوب شد داد نزد! از كجا معلوم خودِ ابراهيم از اين سنگلاخ باخبر نباشد؟ شايد اين سنگلاخ محبوبه بوده كه توي آينه اي ديگر سبز شده؟ اصلاً بگو ببينم اين آينه توي چشم تو چكار مي­كند؟! حالا ديگر شك ندارم كه اين سنگ­ها از چشم تو پرتاب مي شوند...

   




   بعد از حياط

 به زحمت بلند شد. به زحمت خودش را تكاند. بي آنكه راه بيفتد افتاد.

حس مي كرد چهارچوب بدنش جا افتاده. یا از جا افتاده! پس فكرهايي كرد؛ استراحت به تنش ببندد تا موقع مراجعت سنگ هاي بي وقت چيزي براي عرضه داشته باشد. عنصر استراحت را با فندک خالی اش به سختی روشن کرد. خيلي سخت به خانه رسيد. تنش را به شيشه ي در تكيه داد. فكرش را گرد كرد كه شايد بشود جلوي دست و پاي صاحبخانه نرود. چون چند روز پيش وقتي كه در روي يك پاشنه مي چرخيد، دست صاحبخانه به شكلي كاملاً غير مترقبه به گونه ي راستش اصابت كرده بود، و اين برمي گردد به قبل از اينكه خودش را بتكاند. اما حالا كه تكان خورده، و كاريش نمي شود كرد قطعاً!

توي همين فكرها بود. در باز شد. زيادي. لم داده بود روي در كه توي حيات افتاد. برخلاف دفعه ي قبل كه داخل حياط افتاد. بازهم صاحبخانه به شکلی غیرمترقبه پشت در بود! نگاهی به پاکت له شده ی سیگارش انداخت. خالی بود...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 


..

 

چند بیت از یک غزل..

 

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی                         دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است                            یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

سر تا قدم نشانه‌ی تیر تو گشته‌ام                             تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست                           برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

                                                           

فروغی بسطامی

 






 

چند تک بیت دیگر..

 

زمن مپرس كه از حال او دلت چون است
از او بپرس كه انگشتهاش در خون است!

سعدی

*****************

 

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را                                

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست!

حافظ

******************************

 

کف پا به هر زمینی که رسد تو نازنین را       

به لب خیال بوسم همه عمر آن زمین را..

 

میرتشبیهی

 

*************

 

از بس که شکست و باز بستم توبه

فریاد همی کند ز دستم توبه!

 

سلمان ساوجی

***

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر                       

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد!!

                                                         

حافظ

****

 

اگر تو زهر دهی چون عسل بیاشامم
به شرط آنکه به دست رقیب نسپاری!

سعدی

 

***********

 

از شوق دو صد بوسه زنم بر دهن خویش
هر گاه که نام تو بر آید به زبانم..

جلال عضد

**********************

 

بعد از اینم نبود شائبه‌ در جوهر فرد

که دهان تو در این نکته خوش استدلالی است ..

 

حافظ

*************

 

بسی ممنونم از دشمن که پیش یار هر ساعت
بدم می گوید و می آردم هر لحظه در یادش!

هدایت طبرستانی

..

 

 

..

..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

..

..

و فکر کردیم پایان این دویدن ما

باید در مبدأ پریدن ما باشد

وقتی که خواستیم از روی خاک برخیزیم

دیدیم این دویدن ما

درجا دویدن ما بوده است..

رضا براهنی

.......

روزی استالین دیکتاتور گفت:

کوچکترین ایرانی نیز آنقدر خطرناک می تواند باشد که ما ناچاریم از چکاندن یک کبریت او هم آگاه شویم!!

روزی دیگر وودی آلن گفته بود:

در ادبیات باید به عجبیات رسید!

بعد از چند روز دیگر نمی دانم چه کسی بود که گفته بود:

نظریه باعث گمراهی می شود..

ارتباط اینها با هم مهم نیست احتمالاً.. مهم این است که اینها گفته شده اند..

*****این یکی جا ماند!

چارلی چاپلین گفته بود:

هرچه کردم مردم بفهمند فقط خندیدند!

جالب گفته بود و دردناک گفته بود..

****************

..

..

..

و خواب های یک خط در میان مرا

کسی همیشه خط می زد

که من

خود من

در سطرهای مخفی کاشته بودمش

حالا جهان

چهره ی مرا

قسمتی از تاریخ روانپریشی فرض می کند..

..

..

 

** 

چند تا تک بیت:

 

به کوی میکده دوشش به دوش می بردند

امام شهر که سجاده می کشید به دوش!!

-----

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما؟

-----

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند درآمیز به دشنامی چند..

 

حافظ

**************************

آن شاه موزون جهان عاشق موزون طلبد

شد رخ من سکه ی زر تا که به میزان برسم

----

ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم

چون زنده شدیم از بت خندان خرابات!

----

بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم

مولانا

************

گفتم به بلبلی که: علاج فراق چیست؟

از شاخ گل به خاک فتاد و تپید و مرد!

حزین لاهیجی

************

..

..

و

اینجا که نمی شود با چادر بستنی خورد!*

..

..

 

..

 

*این بند آخر قسمتی است از شعری از پرستو زرین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

 

سمت تو گـــرایش شدیدی دارم

با موی تو قصه ی مدیـــــدی دارم

چشمان تو را به خآب دیدم دیشب

یعنی کـــه رباعـی جدیـــدی دارم

 

***

 

از گــردن خـــود ستــــاره مـــی آویــزی

بلواست جهان، همین که برمی خیزی

اصلـن به خودت نگــاه کـردی دختــــر!؟

داری همـــه چیــز را به هـم می ریزی

 

***

با خنده ی زهـر دار بر می گردی

با چشم خرابــکـار بر می گردی

صدها دل تیر خورده با خود داری

انگــار که از شکـار بر می گردی

 ***

از مرتضا خدايگان

 

در این دفتر بيشتر بخوانيد:

www.mahdarmah.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

 

 

 ..به زودی با چند رباعی جداْ زیبا از یک شاعر بی هیاهو بروز خواهم شد!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

..

وقتی که ماه از تو حرف می زند بخند

شاید ستاره های شعر مال من شوند..

..

..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

 

 

 

*******************

گاهی تورا ابر می گیرد

وقتی که من   آسمان خوبی   نیستم

..

..

گاهی مرا ببخش خورشید من..

 

****

********



 

دیروز برای زنده کردن یک تکه سنگ سیاه رفتم سر قبر مرتضا.. آه مرتضا! تو چقدر خوب بودی و دوست.. تو چقدر خوب بودی و دوست.. تو چقدر خوب بودی دوست..

به یادمان مرتضا عیدی پور با سنگ نوشته ی خودش:

وقتی صدای خش خش برگها

در کوچه های پائیز مرده است

کاش ببینی

زمین در آغوش من

چقدر سرد است..

**

وقتی که ماه از تو حرف می زند بخند

شاید ستاره های اخم مال من شوند..

**

 




پیدا کردن کتابهای قدیمی و خواندن تک بیت های کم هیاهوی زیبا هم لذتی دارد!

نیست نرگس که برون کرده سر از افسر من

به تماشای تو بیرون شده چشم از سر من!!!

 

زیب النساء



*********************

****

گفت: بردارید اکسیژن را از آدم ها/  و نقطه ها را از جملات/ بردارید تکه های درشت ابر را از گونه ها/ و ریمل مخفیانه ی سرمه ای را از چشم های اضطراری/ بردارید از چیزها چیزهایی را/ از هر چیزی چیزی را/ از اینکه قرار است باران ببارد هم یک چیزی -هرچیزی که باشد- را بردارید!

گفتم: گاهی آنقدر دلم برایت تنگ می شود/ که کفشم هایم پشت پایم را زخم می کنند/ و بزرگترین پیراهن دنیا برایم کوچک است/ مگر آسمان تنت کجاست؟

گفت: من نه پرنده ام و نه اسپری آسمان/ من چرنده ی پرتی بودم که آنقدر زیستمت شبیه شخصی شده ام با سی و یک مرغ ملتهب/ پس خوشبختي از آن من می شود/ شبیه دو گوش/ که باد را به مراسم افتتاح زیستن ات دعوت می کنم// راستی دست تو کدام جاده بود؟

گفتم: جاده ها مرا می بلعند اگر پاهای تو از کفش هایم بروند! تو رفتن منی .. ای آمدن~~

گفت: دلم برای حالا تنگ می شود/ همین حالا! که مصطفا میان لبخندهای بی ژکوند لانه کرده است/ این روزها هیچ سازی کوکم نمی کند.. الا دودی که از لای انگشت های تو می رود تا خدا..

 

****

پانوشت:

گفت= پرستو زرین

گفتم= من




 *********

بعد همین جوری پناهی .. همینجوری!!

 

آری! گلم

دلم

حرمت نگه دار

کین اشک ها خونبهای عمر رفته ی من است ...

*******

بعد بهروز آبباریکی میاد وسط کلمه ها!!

یادم نبود اون لحظه ی آخری که توی یه روستا اطراف بینالود مشهد که زیر آسیاب های بادی از هم جدا شدیم چی گفت؟ ولی اینو یادمه که وقتی سیگارشو روشن می کرد یه نگاه به دیوان شمس می نداخت و می گفت: بازش کن!

.....

.............

...............

...

.................

میگم چقد بد می شد اگه مولوی قبل از اسلام به دنیا می اومد ها؟! اونوقت با سوخته هاش نمی تونستیم حال کنیم!

گفتم كه عهد بستم و ز عهد بد برستم     

گفتا چگونه بندي  چيزي كه من شكستم

********

و چند تاي ديگه :

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و نصیحت گر بیکار کجاست
حافظ

**********

از ضعف، چنان شدم که بر بالینم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
شوقی

*********

آن كس كه مرا كشت ، مرا كشت و تو را زاد

و آن كس كه تو را زاد ، تو را زاد و مرا كشت!!

« دقيقي »

 

..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 


 


 اندیشه از محیط فنا نیست هر که را

بر نقطه ی دهان تو باشد مدار عمر

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر؟!!

 




 

..حافظ

 



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

.


.

 


دگر نمانده کسی تا به تیر ناز کشی


مگر که زنده کنی مرده را و باز کشی!!


.



نظام الملک


.





 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

 

 

 

آن يار نكوي من    بگرفت گلوي من

گفتا كه چه مي خواهي   

گفتم كه  همين  خواهم!!

 

 

مولا..نا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  | 

 


......................آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید خدارا که صفایی بکنیم................................





حافظ




 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط مصطفا خدایگان  |