تبليغاتX
گلپل
کلمه نگاه من است ..
 

 

 

آن يار نكوي من    بگرفت گلوي من

گفتا كه چه مي خواهي   

گفتم كه  همين  خواهم!!

 

 

مولا..نا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 


......................آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید خدارا که صفایی بکنیم................................





حافظ




 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

 

من از قندم مرا گویی تُرُش شو؟!

تو ماشی را بگیر لوبیا کن!

 

 

مولانـــا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

 

خمید   پیکرم   از   انتظار   و   به   سر   نرسید

قدح

           به

                 یاد

                      تو

                کج 

       کرده ام

بیا

     که

         نر

             یز

                 د

                  .

                   .

 

 

 

.. بیدل..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم

دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم؟!!

 

حافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

 

 

سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست

همه بر همدگر

                         افتاده

                                     و در هم نگران..

 

 

 

مولا   نا..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

 **

 

دو دقیقه سکوت

یکی قبل از تو

یکی بعد از تو

 

**

.. لطفاً فردا

همین فردا به خودتان ناخنکی بزنید

بی کلمه

با بی لبی هرچه تمام تر

.

.

.

تا یادم نرفته کجا

پنج دقیقه از خودم که شدم دور

که می شدم دود

دست می برم می چرخاندمم ساعت

دوباره برمی گردم

همانجا که یادم نرفته کجا!

خیال کرده دنیا!

.

.

.

از بخت برگشته ام..

 

**

 

تو هم برای خودت پونه ماری شده ای

آخرش گربه می خورد تورا !!

 

 **

 

پرستو زرین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

..

مرگ بر خرده بورژوازی وطن فروش ..

یعنی لعنت بر مرد هزار چهره!!

..

مصطفی خدایگان

نوروز ۸۷ مهران مدیری با سریال طنز «مرد هزار چهره» آمد و خیل مخاطبان افسرده و خسته از برنامه­های کسل کننده را بر پای تلوزیون میخکوب کرد! طبق معمول فیلم مدیری خوب آغاز شد و خوب پیش رفت و خوب تمام شد. بماند که حرف و حدیث در مورد این سریال بسیار بود، اما در همان سریال و در اواسط مجموعه، یکی از فجیع­ترین اتفاقات ممکن در تاریخ ادبیات ایران رخ داد و آن را همه هم می دانید.. مدیری در چند قسمت از فیلمش ادبیات ایران را به باد استهزا و تمسخر گرفت و به بدترین شکل ممکن ادبیات را کثیف، بی هویت، فاسد و ... نشان داد. میزان اهانت­ها و تهمت­ها به قدری زیاد بود که من (من) گریه­ام گرفت. ولی بیشتر از آن که به حال خودم و یا ادبیات بگریم برای نویسندگان این فیلم اشکم درآمد که خود نیز از این قاعده مستثنا نبوده و نیستند و خود را نیز به همان شکلی که تصویر کرده بودند، ترسیم کردند. اگرچه معتقدم که نویسندگان این مجموعه با این کارشان آگاهانه یا ناآگانه خود را از این ادبیات جدا می­دانند. (این برمی­گردد به یکی از جنبه­های روانشناسی شخصیت که معتقد است کسانی که دیگران را به استهزا و تمسخر می گیرند، گمان می­کنند خود آن­گونه نیستند!) اما اگر ادبیات این است که این نویسندگان نشان دادند قطعاً اینان نیز در همین پاتوق­ها و حلقه­ها فعالیت می­کنند و از همین قشر ادبی لمپن و بی شخصیتی هستند که خود به تصویر کشیده اند.

اما مسئله­ی اصلی من با این بخش از سریال چیز دیگری است؛ در این سریال کاراکتر مرد هزار چهره در چند مورد به صورت اشتباهی وارد برخی صنف­ها، تیپ ها، ارگان ها و ... می شد و جنبه­هایی از آن قشر را به مردم نشان می­داد. تا جایی که ذهن من یاری می دهد، این کاراکتر یک بار در جامعه­ی پزشکان، یک بار در جامعه­ی ادبی و هنری، یک بار در نیروی انتظامی و بار آخر در گروه­های خلافکار و مافیایی حضور پیدا کرد. نکته اینجاست که مهران مدیری ماجراها، مفاهیم، خصوصیات و اخلاقیات این اقشار را به دو بخش خوب و بد تقسیم کرده و به مردم نشان ­داد. مثلاً جامعه­ی پزشکی را به زبان طنز به نقد ­کشاند اما ویژگی­ها و مفاهیم مثبت و انسانی این شغل را نیز به تصویر کشید. یا در نیروی انتظامی هم همین روند وجود داشت. اما در مجموعه­ی شاعران و هنرمندان و مافیایی­ها ما تنها شاهد نکات و جنبه­های منفی این دو طیف بودیم. قشر خلافکار که جنبه ی مثبتی ندارند! اما من حتی یک سکانس از این چند قسمت - شاعران و هنرمندان- ندیدم که نشانگر جنبه­ی مثبتی از این طیف باشد. سراسر منفی بافی و یکسر توهین آمیز. به طوری که من این­گونه تصور کردم مدیری می­خواسته با این کارش طیف شاعران و هنرمندان را هم ردیف طیف خلافکاران و اقشار کثیف جامعه قرار دهد، که متأسفانه قرار داد.

ادبیات در این مملکت کم مشکل ندارد، کم تحقیر نشده است، کم سرکوب نشده است که کسی مثل مدیری(مدیری!) بیاید و این پروژه را کامل کند و آن را در سریال پربیننده­ی خود طوری نشان دهد که نه تنها مردم عادی بلکه خواص نیز دیدشان نسبت به شعر و هنر، از این که هست بدبینانه تر شود! جای تأسف دارد برای کسانی که این همه ادعای روشنفکری و روشنگری دارند اما در برنامه ی خود (که تاثیر بسیاری بر فکر مردم می گذارد) این­گونه روشنفکری را در ذهن مردم جا بیاندازند و این­چنین هنر و شعر را به صلّابه بکشند.

این قضیه برای من زمانی به فجیع­ترین شکل ممکن نمود پیدا کرد که چند شب پیش (پس از گذشت چندین ماه از پخش سریال مرد هزار چهره) یک بار دیگر این سریال در تلویزیون نمایش داده شد، اما نه تمام آن بلکه آن دو قسمتی که مدیری جامعه­ی ادبی و هنری­مان را به تصویر کشیده است!!

کاش یک نفر پیدا می­شد و قدرت٬ ویژگی های مثبت٬ شخصت های بزرگ و فعالیت­های حرفه­ای و خلاقانه­ی هنر و ادبیات این مملکت را می­دید و نشان می­داد. اما ما فقط شاهد آن اقلیت­هایی هستیم که در تمام صنف­ها و مجموعه­ها هستند٬ نه فقط در ادبیات و هنر. کاش مدیری این عرضه و شهامت را داشت کمی هم شعر واقعی را روایت کند. کمی بزرگی و شعور شاعران ایران را به مردم نشان می داد. کمی خلاقیت و سواد هنرمندان مان را به تصویر می کشید. اما متأسفانه و باز هم متأسفانه همین کسانی مثل مدیری هستند که هر کار که دلشان بخواهد می­کنند، خوب بلدند خودشان را بچسبانند و کار خودشان را راه بیاندزاند، پول خودشان را از دولت می گیرند و از آن طرف ادعای روشنفکری و آزاده­گی­شان همه را کور کرده است. این قشر (با وجود این­که احترام زیادی برای هنرشان قائلم) به همان طیفی می­مانند که یکی از کاراکترهای همین سریال در شعرش آورده بود؛ خرده بورژوازی وطن فروش!!! که مرگشان باد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

داغ است طناب گردنت

و از صعود پرت مي‌شوم       به فكر كوتاه دست

:«ببخشيد به من زبانم را   كه نام هر كس را       به دهانم راه مي‌دهم

به احتياج يك گوش فكر مي‌كنم»

 

دستم را به هر كس دراز مي‌كنم دستم را

نمي‌خواهم از دستت بدهم     به دست ديگري

مي‌خواهم از دست بدهمت    به پشت پا

جديدترين نفرين مادربزرگ    تقديم تو    باد

: «جيب پيراهنم را ببينيد!           نه! نبينيد !

چشم‌تان جوهري مي‌شود      از بس مداد پوشيده‌ام»

 

كليد مختصري بزن به لب         به آخر انگشت

عريان مي‌شوم شبيه لخت           

در دست من چيزي به جز انگشت نيست

صورت كه مي‌كشي     گونه‌ام را ببار بر بوم                  فرض كن كه مي‌خندم از دور

بيا به گردن     به دست     به پارسالِ امسال

به هر چه مي‌خواهي پشت كن        حتي به من كه لاغرم

 

: «من به تر گفتم خيس         به باد گفتم  نرقص ! »            

به جنگ قامتت  نمي‌روم     بدون دیوارهای بلند ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 





 

..

..

 

باد سردي مي وزد

مي وزد باد سردي

سرد بادي مي وزد

مي وزد باد؛ سردي

مي وزد سردي باد                                                   د

باد مي وزد سرد  

وزد باد سرد مي                                                           س

سرد مي باد وزد 

زد باد  مي و سر                      ز

مي سرد باد وزد

سر باد وزد دمي

دي با وز مي سر  د

با              د                                         د

سر       دي             مي       و      زد                                 ز

ب   ب   ب     ب   ب ب ب ب ب    با     با             د د د

س   س    س   سر       مي      ر  ر   سر  دي     رررر دددد

م    م     مي     و و ز ز ز ز   زد   زد د د                                                و

مي     و      ز       د                               ب                                   ا                 

..                 //                       /

 

 

 

مصطفا خدایگان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

..

دکتر همیشه می گوید پرهیز کن

چشم های که تو ضرر ندارند!

دکتر همیشه چرند می گوید

چشم های تو که آبله نیستند بیفتند به جانم و دست و پایم را زخم کنند

دکتر نمی داند درد من چیست

دکتر فقط می داند که من بیمارم

و می گوید ورزش کن!

دکتر اگر می دانست درد من چیست حتمن برایم «ماری جوانا» تجویز می کرد

یا لااقل می گفت برو بمیر!

من حتم دارم این دکتر چشم­های تو را ندیده

وگرنه اینقدر حرف مفت نمی زد!

..

دکتر مریض است!!

 

 

مصطفا خدایگان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

ماتریالیست یعنی ماده گرا!

مریم خدایگان

.

.

خیام نشسته است . دود سیگارش همه را اذیت می کند. پک های عمیق می زند و دودش را توی سینه اش نگه می دارد. سرفه می کند. بدجوری هم سرفه می کند. آیدا کنار شاملو نشسته. دارد ورق می زند.

"کاشکی قضاوتی در کار بود..."

فروید می پرسد:

" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟ با کی ؟ "

خیام می گوید:

" ما می میریم. ما می میریم و هیچی عوض نمی شه."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه ."

 

داخلی . شب . موسیقی آرام

همه جمع شده اند دور یک کتری ، قوری و چند لیوان و شیشه ی مربا و پیاله که توی همه شان چای می ریزند. کسی از مرگ حرف می زند. یکی دارد می نویسد. یکی سیگار می کشد و یکی های دیگر هر کدام کاری می کنند.

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه ."

این را خیام نمی گوید. آیدا هم نمی گوید . هنوز کنار شاملو نشسته . سپیده هم که با تلفن حرف نمی زند این را نمی گوید. مصطفا دارد به «حجابیدن» فکر می کند.

 

«حجابیدن». داخلی . شب . موسیقی آرام

آیدا با حجاب شاملو را ورق می زند. سپیده با تلفن حرف می زند. خیام سیگار دیگری روشن می کند. روی لوله ی کتری که دیگر بخاز چندانی ندارد خم می شود و با تمام وجود پک می زند به سیگار. نه! این کار را قبل از روشن کردن سیگار می کند. بعد آن را روشن.

"کوتاه است در..."

"حجابیدن یعنی چی آیدا؟!"

"پس آن به که فروتن باشی..."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه ."

آن یکی که داشت با تلفن حرف می زد ، تلفنش تمام شده . دنبال چیزی می گردد. پیدایش نمی کند. می نشیند و یکی از سیگارهای خیام را برمی دارد. خیام آن را برایش روشن می کند. آن یکی که داشت می نوشت هنوز دارد می نویسد. کاغذ کوچکی دستش گرفته و تند و تند چیزهایی می نویسد.

" یه مردی بود حسین قلی ، چشاش سیا، لپاش..."

" ما می میریم..."

این را خیام می گوید.

هیچ اتفاقی نمی افتد. چیزی عوض نمی شود.

" ما می میریم..."

" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟"

این را فروید می پرسد.

" ای کاش داوری در کار بود..."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."

مصطفا دارد چیزی می­خواند. حرفی نمی­زند. هنوز تکان نخورده. آیدا با حجاب دراز کشیده است روبروی خیام و با او بحث می کند:

" حجابیدن یعنی لذت­بخش کردن حجاب برای زنان."

" اما تو پتانسیل بیشتری برای بی­حجابی داری، چون الان حجابت کامله."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."

 

داخلی. نزدیک صبح. تاریک روشن. صدای موسیقی آرام.

خیام هنوز دارد سیگار می کشد. اما کتری دیگر بخاری ندارد. سیگارهایش را خشک می­کشد. سرفه­هایش شدیدتر شده. آن­که داشت می­نوشت هنوز دارد می­نویسد. یک لحظه سرش را بلند می­کند؛ نگاهی به خیام می­اندازد و دوباره شروع می­کند به نوشتن. سپیده لاابالی دراز کشیده وسط هال. سینه­بند نبسته است و نوک سینه­هایش از زیر تاپ نازکش دیده می­شود. مصطفا فکر می­کند سپیده هرزه است. خیام هم­چنان که سیگار می­کشد سپیده را نگاه می­کند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. روی کاناپه دراز کشیده و دارد به خواب می­رود. مصطفا در حالی که به هرزه بودن سپیده فکر می­کند چیزی را ورق می­زند. شاملو نیست. شاملو دارد موهای آیدا را تجربه می­کند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. خبری از فروید نیست. خیام سیگار آخرش را روشن می­کند و می­گوید:

"ما می­میریم."

 

آن­که دارد چیزی می­نویسد سر بلند نمی­کند و به خیام نگاه نمی­کند. سپیده بلند می­شود. به دست­هایش تکیه می­دهد. سیگار را از خیام می­گیرد و دراز می­کشد و پک می­زند به سیگار. مصطفا دارد چیزی را ورق می­زند.

"یکی داره از بیرون به ما نگاه می­کنه."

 

داخلی. صبح. روشن. موسیقی آرام.

دختری کتابی قطور را زیر سرش گذاشته و روی کاناپه خوابیده است. پسری به کاناپه تکیه داده و دارد فکر می­کند. دختری همان وسط هال دراز کشیده و اندامش را به رخ می­کشد. پسری دیگر چیزی را ورق می­زند. یکی دارد می­نویسد.

 

حجابیدن. آیدا. موسیقی آرام و قوطی کنسروی که نقش یک زیرسیگاری را بازی می­کند.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

گذشتن به وقت لی لا

( بوطیقای لیلا صادقی )

 

متن ارائه شده در جلسه ی بررسی آثار داستانی لیلا صادقی در دانشگاه علامه طباطبایی - مصطفا خدایگان 

کلمه نگاه من است
و کلمه نگاه نمی کند
کلمه نگاه نمی شود
کلمه نگاه است .. نگاه من است ..



    شاید چیزی که باعث شد که من در مورد داستان های لیلا صادقی بنویسم ، یعنی چیزی که مرا وادار به این کار کرد فضای متفاوتی است که لیلا صادقی در داستان هایش ساخته است . فضایی متفاوت که نه تنها در خود داستان ها ، بلکه در ادبیات داستانی ایران ایجاد شده و این حرف را شاید من آخرین نفری باشم که می گویم .  اگر کمی واقع بینانه و به دور از افراط و تفریط نسبت به آثار شعریِ براهنی به این ماجرا نگاه کنیم ، می بینیم لیلا صادقی می خواهد کاری را که براهنی می خواست در شعر انجام دهد و هنوز در پی به کمال رساندن آن است ، در داستان و ادبیات داستانی انجام دهد. «به نوعی می شود گفت کاری که نامجو در موسیقی انجام داد»[1] .  خصوصیت بارز این داستان ها در این است که که خود داستان ها، تئوریِ شکل گیری شان را به دست مخاطب و منتقد داده اند و خود در حین نگارش تئوری ها را ساخته اند. چیزی که در این میان نقش اول و آخر را بازی  می کند «زبان» است .. و چیزی که در زبانِ نوسینده نقش بسیار زیادی را بازی می کند «بازی» است .  در این نوشتار سعی شده است بیشتر به استفاده ی نویسنده از تکنیک های زبانی و روایی ، نوع انتقال مفاهیم و اجرای تصاویر ، با توجه به حضور عناصر و مولفه های موجود و ناموجود ادبیات امروز ما بحث شود . گرچه این بحث در اغلب موارد ( با توجه به شرایط زمانی و مکانی ) وادار به کلی گویی می شود ، اما امیدوار است حرف تازه ای برای بحث داشته باشد . 

     در نقد ، بررسی و یا تحلیل متون لیلا صادقی ( و هر متنی از این دست ) چند گزاره ی بازدارنده، همیشه برای منتقد وجود دارد که می بایست حتمن از آنها گذشت . شکل و نوع خوانش این متون ، عدم وجود معیارهای مشخصِ نقد ، فقدان الگوهای عناصری و نشانه شناسیک و همچنین نبود سازماندهی های محوری و ساختاری ، وجود پیش فرض ها و ذهنیت های گمراه کننده قبل از خوانش متن و... موانع مهمی برای شکل گیری یک فرامتن بی طرفانه و فارغ از افراط و تفریط هستند . این ها همه باعث برخورد سلیقه ای بسیاری از منتقدان اینگونه نوشته هاست که اغلب چیزی نه نصیب متن می کند نه نصیب هیچ کس دیگری. حضور این پیش فرض ها و نوع چیدمانشان در ذهن ، باعث می شود که در حین خوانش، مخاطب یا منتقد وجود همزمان معناها ، موضوعات و مفاهیم مختلف و متفاوت را یکجا رد کند .
    داستان های صادقی یک نوع خاصِ خوانش با نظرگاه های طبقه بندی شده را برنمی تابند . خاصیت اینگونه متون حرکتشان به سمت تأویل های چندگانه است . متنی که تمام نمی شود و فضاهای چند بعدی در خود ایجاد می کند . مخاطب دیگر نباید با لباس پلوخوری و دستمال سفره شروع به جویدن عبارات کند . منتقد دیگر ترشی هفت بیجار یا دوغ آبعلی نیست که بخواهد عبارات جویده شده را برای مخاطب قابل هضم کند . ناقد نمی تواند ادعا کند که متن را برای خواننده معنا یا روشن می کند . پس زبان چکاره است ؟! زبانی که در متن شکل گرفته است ؟! زبانی که متن را شکل داده است ؟! و مخاطب را شکل می دهد ؟! و مفاهیم را بعد از خود بیان که نه ! به اجرا ، اجرای تجسمی و گاه انیمیشنی در می آورد! نه مثل متونی که همیشه از روی جنازه ی زبان رد می شوند و تفکر مخاطب را محاط می کنند .
    متن صادقی خودش کار تفسیر و توصیف را انجام داده است . ناقد فقط می تواند ساختار متن را واکاوی کند . جگونگی نوشتار را بررسی کند . ناقد به دنبال کار اصلی نقد باید برود . «کاری که مخاطب اغلب نمی کند ؛ بازگرداندن اثر به خودش»[2].
     داستان های صادقی را می شود از زوایای زیادی مورد بحث قرار داد و به خودشان برگرداند.  حضور وی‍ژه و تازه ی عناصر و استفاده و ارتباط شان با یکدیگر در متن تنها ، یکی از این زوایاست که در این نوشتار بیشتر سعی شده است از این منظر صحبت شود . منظور از عناصر ، مشخصن عناصر تشکیل دهنده ی یک داستان است . عناصری که سال هاست داستان های زیادی را تولید و به بازار مصرف روانه کرده اند. طرح ، شخصیت ، موضوع ، دیدگاه و ... که بسیاری معتقدند صادقی با رعایت نکردن این عناصر نتوانسته به داستان برسد . و بسیاری معتقدند که چون نتوانسته به داستان برسد این عناصر را رعایت نکرده است ! این نگرش ناشی از همان خوانش و برخورد سلیقه ای و تک بعدی است . از دیدگاه این متن ، صادقی نه تنها تمام عناصر باستانی داستان را رعایت کرده بلکه عناصر دیگری را هم زمان با تجربه ی نوشتن خلق کرده و با استفاده از عناصر و مولفه های ساختارگرایی و پساساختارگرایی ، عناصر پیر و فرسوده ی را نیز مورد بازسازی قرارداده است . آشنایی زدایی ، مکالمه باوری ، بینامتنیت ، شالوده شکنی و ... . این مفاهیم بزرگ برای صادقی دیگر از حالت تئوریک خود درآمده و تبدیل به  اجزاء و عناصر متن می شوند و متقابلن عناصر قدیم را به یک جنگ دوستانه فرامی خواند .
    صادقی بی معنا می نویسد . به موضوع و ماجرا اهمیت نمی دهد . متونش داستان نیستند . مخاطب امروز ما این ها را نمی خواهد . مخاطب ما میل ندارد . مخاطب ما از این نمی خورد . مخاطب ما ! مخاطب ما ! این ها شاکله و چکیده ی نظرات و نقدهایی ست که من تا به حال در مورد آثار صادقی شنیده ام و یا خوانده ام . البته نقدهای دیگری هم خوانده ام که خوشبختانه خالی از اینگونه دلسوزی های مخاطب دوستانه اند ! این ها هم همه ناشی از همان وضعیت تک بعدی خوانش است . صادقی تمام مصائبی که مثال زده شد را متحمل می شود برای بیان معنا و تجسم تصاویر و اجرای روایات . تمام این ها را به بازی می گیرد و خودش را و مخاطبش را نیز به بازی راه می دهد تا بگوید اصل ماجرا این است و آن هم به سبک خودش .. در واقع به سبک متن خودش .
    اما همیشه «اصل ماجرا این است» را نمی گوید ! یک مشکل کوچک (و شاید هم بزرگ) وجود دارد؛ مشکل در مسیر انتقال معناست . مسیری که در هنگام خوانش از متن تا ذهن مخاطب ایجاد می شود. برخی این گونه نوشتن را بی معنایی می نامند چون همیشه از یک مسیر مشخص به معنا رسیده اند. همیشه راه را نشانشان داده اند .
    شاید بتوان در متون صادقی معنا را اینگونه تعریف کرد: هر اتفاقی که در لحظه ی خوانش در ذهن خواننده می افتد معناست . از طرفی موضوع ؛ هر اتفاقی ست که در لحظه ی نوشتن در مؤلف افتاده است . هر لحظه ای که در تجربه ی نوشتار از مولف می گذرد . هر تجربه که در لحظه ، مولف را زندگی می کند و می نویسید. در این متون چیزهای زیادی وجود دارند که می توانند معنا باشند . در واقع بسیاری از محتویات متن ، خود به خود تبدیل به معنا می شوند . شکل نوشته معنا می شود . تصویرها معنا می شوند . جاهای خالی ، موسیقی عبارات ، نشانه های دستوری و نشانه های سرپیچی کرده از دستور ... زبان علاوه بر موضوع، خودش را نیز به معرض بیان می گذارد . نه ! ببخشید ! زبان علاوه بر خودش ، گوشه ی چشمی نیز به معنا دارد .. اما این دال بر بی معنایی متن نیست ! . گرچه در مواقعی زبان جسارت را به گستاخی رسانده و همه چیز را فراموش می کند ، حتی مخاطب را یعنی خودش را ..
     در این میان چیزی که بیشترین تأثیر را می گذارد فضای خلق شده در ذهن مخاطب است . اینجا استفاده ی مؤلف از ادراک کلمه به میان می آید . همانطور که مؤلف بخواهد می شود . مولف خالق فضایی می شود در ذهن کلمه ، که از خودش خواسته است . همان کلمه ی دستاموز ، درک مخاطب را شکل    می دهد . کلمه شغلش این است . این کاره است ! و مخاطب که گاهی در حین خواندن مکث می کند . چه تأثیری گذاشته است ؟ همانی که از قبل برنامه ریزی شده ؟ همان که از قبل برنامه ریزی نشده ؟ مخاطب برای رسیدن به معنا مسیری را طی می کند .. خواه کوتاه خواه کوتاه نه . مسیری که توسط زبان ساخته می شود . زبان گاه خودِ مسیر می شود ، گاه پیمانده ی آن و گاه نوع رابطه ای که توسط مسیر برقرار می شود . نوع رابطه ، ذهنیت مخاطب را شکل می دهد و از سوی دیگر ، شکل بیان ، مسیر را می سازد . صادقی این مسیر را منحرف می کند . مخاطب را در کفش های خودش گم می کند . می پیچاندش . اول زبان را و بعد حرکت زبان را به بیرون متن .. که ایجاد بازی با درک مخاطب است . معنا ، درک مخاطب است . درکی که در لحظه اتفاق می افتد . در واقع درک مخاطب یک درک متغیر و ناثابت است . وابسته به لحظه است . به لحظه هایی که زمانی مولف را تجربه کرده اند . موضوع می شود دیدگاه مخاطب . جایی که موضوعی وجود نداشته باشد ، مخاطب خواسته یا ناخواسته وادار می شود موضوعی را برای تفکر اختیار کند و چاره ای ندارد جز اینکه دیدگاه خود را در جایگاه موضوع قرار دهد . زبان می شود مخاطبِ مخاطب . مخاطبی که دعوت می کند به گفتگو . با مخاطبش و بعد با مؤلفش و بعد با هر چیزی که خلق کرده است و همچنان که دارد خلق می کند .
    زبان در این متون وسیله نیست . هدف هم نباید باشد . زبان یک روند است . یک مسیر که تمام عناصر، اجزا و مولفه ها را در خود جای داده و به سمت اثر حرکت می کند .. و جایی که می رسد جایی است که مخاطب توسط اثر خوانده می شود. مخاطب در حین خوانده شدن به جستجو می رود . و بعد به گفتگو می رود . مخاطب کاملن جدی و محکم است . مخاطب عبوس است، دنبال معنا می گردد . حوصله ی بی معنایی و اینطور چیزها را ندارد . مخاطب همیشه دنبال جوابی برای این سئوال می گردد:  که چه؟!
    صادقی بعضن به مخاطب بی معنایی می دهد ، ولی غالبن مسیر را به جایی ختم می کند. می رساندش . تغییر مسیر در زبان صادقی باعث چرخش معنا می شود. معنا را نمی دهد ولی معنا می دهد . «معناگردانی» می کند. مسیر به سمت معناهای دیگر منحرف می شود. جایی که مخاطب انتظارش را ندارد. البته گاهی این گردش معنا کار دست اثر می دهد. کارهایی که نبودن­شان لازم تر است. «معنا گردانی» در بعضی از داستان های صادقی آنقدر تکرار می شود که خواننده زبان را گم می کند ، نه معنا را . در این صورت مخاطب از جایگاه خوانده شونده ، پرتاب می شود به جایی که جا نیست . جایی که نمی تواند با هیچ کدام از ابعاد و جنبه های متن کنار بیاید.
    عاملی که در این «معناگردانی» نقش اساسی را ایجاد می کند « روایت » است . روایت در داستان های صادقی شیوه ای خاص از بیان ، انتقال و اجرا را به خود گرفته است .
    عناصر و تکنیک های زیادی در خاص بودن روایت در داستان های صادقی دخیل اند که در این جا به چند جنبه  از آن   می پردازیم ؛

چند صدایی
    چند صدایی در متون لیلا و در شیوه ی روایت این متون ، نظیر سایر اعمال صادقی شکلِ دیگری دارد . چند صدایی در اینجا یک حرکت کاملن زبانی و معطوف به انشعابات زبان است . می شود گفت چندصدایی در اغلب داستان های صادقی شبیه به یک گفتگوی چند نفره است که ابتدای گفتگو و انتهای آن برای مخاطب مشخص نیست . به نوعی مخاطب با ورود به روایت ، انگار وارد یک جمع چند نفره می شود که در حال گفتگو هستند . مخاطب زمانی وارد جمع می شود که گفتگوها آغاز شده و زمانی خارج می شود که گفتگوها تمام نشده اند . در فضایی قرار می گیرد که ریشه و سرفصل روایت را از دست داده و قبل از سرانجام ماجرا ، خود را نیز از دست می دهد . نکته ی حائز اهمیت اینجاست که اشخاص حاضر در جمع نیز ، خود اشراف کاملی بر مسیر روایات ندارند !
     روایات صادقی شبیه به گفتگوهای چند نفره اند ، اما چند نفر در یک جمع که گفتگوی واحدی در میان آنان در جریان نیست، بلکه چند گفتگوی متفاوت و غیر هم مسیر در جمع برقرار است . به فرض مثال مخاطب با ورود به روایت ، وارد جمعی 4 نفره می شود که دو نفرشان با هم بر سر موضوعی مشغول صحبت اند ، یکی با تلفن حرف می زند و دیگری کتاب می خواند . حالا فرد وارد جمع شده است . حالا مخاطب وارد روایت شده است . حالا فرد در یک فضای چند بعدی ( از لحاظ روایی ) قرار گرفته و در پی آن وارد فضایی پلی فونیکال می شود . روایات برای فردِ تازه وارد در همان ابتدا قابل فهم و تشخیص نیستند ولی با حضور بیشتر در جمع و پیگیری جسورانه ی اوضاع ، کم کم از هر بعد ، چیزی کشف می کند.
    حالا مخاطب در پی کشف حیقیقت است اما باید از هر بعد ، رمز و رازهای بسیاری را باز کند . اینجاست که متن به یاری مخاطب می آید و با استفاده از ذهنیت مخاطب و پیش فرض ها ، خاطرات ، دیدگاه ها و کلن ساختار ذهنی و زبانی اش ، او را وارد یکی از ابعاد روایت کرده و شروع می کند به خواندنش . در واقع فردی که وارد جمع می شود در یک تعامل زبانی قرار گرفته و با برنامه ی قبلی ، یا بدون آن ، وارد گفتگو با یکی از افراد حاضر در جمع می شود . مثلن با کسی که کتاب می خواند شروع می کند به بحث در مورد کتاب .  با ورود فرد به گفتگو با فردِ کتابخوان ، یک روایت دیگر شکل می گیرد و با ورود کتاب به این گفتگو ، روایت بُعد دیگری به خود می گیرد . چه بسا شخصیتی از اشخاص کتاب و یا نویسنده ی آن مورد بحث قرار بگیرد که با این وجود یک بُعد دیگر اضافه می شود و اجرای این زنجیره در دنیای بینامتنیِ متن با متون دیگر و جهان بیناذهنی مخاطب با تمام جهان های متنی جهان ، تا بی نهایت باقی ست . اینجاست که متن ، مخاطب را می خواند . جایی که روایات با هم یا بدون هم ، ولی با نظارت یک کل بزرگ به نام زبان ، در متن در حرکتند و مولفی در کار نیست که متن را برای مخاطب بخواند و دانای کلی وجود ندارد که همه چیز را برای مخاطب توضیح دهد و روایت اصلی از روی خط افتاده روی یکی از محورهای واقع در شبکه های داستان ، تا با شکل گرفتن و شکل دادن به دیگر روایت ها ، ورود مخاطب را نیز به دنیای متن ، تبدیل به نقطه ی شروع روایتی دیگر کنند .. تا مخاطب بعدی بیاید و یک دنیای رمزگانی دیگر ببیند و به جستجو و کشف برود و یک گفتگوی دیگر آغاز کند و تبدیل شود به یکی از روایات موجود در متن و این ماجرا آنقدر ادامه یابد که در متن سکوت برقرار شود .. یعنی متن به پایان برسد . اما این پایان ماجرا نیست ! پایان متن نیز بُعد دیگری از روایت را شکل می دهد .. یعنی «خوانش غیابی» متن ، به وسیله ی خرده روایت هایی که در ذهن مخاطب بر جای مانده است . حالا زمانی است که فرد از جمع خارج شده ، در خلوت خود با پسماند عظیم گفتگوها وارد گفتگویی دیگر می شود .

اشیاء
    صادقی رابطه ی ویژه ای با اشیاء دارد . رابطه ای ذهنی با اشیا و تجربه های ریز و درشت که در بستری انتزاعی شکل می گیرند . صادقی اشیاء جاندار و بی جان و واقعی و غیر واقعیِ پیرامون خود را به محیط انتزاعی ذهن خویش می کشاند ، به شکلی که در همان بدو ورودشان به متن ، با نابودی حافظه ی خود مواجه می شوند . جایی که ابژه ها در بستر انتزاعیِ سوژه ای که مولف است و حالا فقط «سوژه ای خط خورده» است ، گذشته ی خود را از دست می دهند . متنِ حاصل از فرایندهای ارتباطی میان گزاره های خوانده شده ، خوانده نشده، سطحی، عمیق و کلن خوانا و ناخوانا، از خاستگاه واقع خودشان لحظاتی قبل کنده شده اند، مسیری را طی کرده اند، در طول مسیر موجودیت موجود خود را از دست داده اند، دچار سرگشتگی شده و با تکنیک های محاط بر متن که از سوی «دیگری بزرگ» جهان متن (زبان)  تبدیل به شبکه هایی از ارتباط می شوند که در همان ابتدا، «دیگری بزرگ» را به بیرون و « بیرون » را به درونِ متن پرتاب می کنند.  لحظه ای که نفوذ رمز و رازهای روایی به لایه های درونی متن شروع  می شود.
    در بازگشت به این سیر چند بعدی ، در روندی به نام زبان ( که خود تشکیل دهنده ی خود است ) می توان نقش ماهیت فیزیکی و جسمانی اشیاء و کلمات را در شکل برقراری ارتباط میان یکدیگر و همچنین میان سوژه و ابژه ، به شکل پر رنگی دید. صادقی در روند حرکت عین به ذهن و ذهن به زبان ، ناخودآگاهانه یا خودآگاهانه ، ذات کلمات را از شخصیتِ شکلی شان بیرون می کشد و در منطق وجودی هرکدام شان یک ذات می گذارد که پیوسته در تغییر است . « تغییر ذات !» در این لحظه چیزی تغییر می کند که نباید تغییر کند . چیزی که اصلن تغییر پذیر نبوده است . اصلن سنخیتی با تغییر ندارد : « ذات » . اشیاء به خودی خود نمودهایی ساختارمند و شکل گرفته در قالب های مشخص اند . با این وصف اگر بخواهیم ذاتی برای شیء قائل شویم به چیزی غیر از خودش نمی رسیم . ماهیت دیالکتیکی تاریخی ، روانی و حتا ماهیت در حال «شدن» شیء به شکل نیرومندی چارچوب مند و دستوری است که غیر از خود ، نمی توان نسبت دیگری به آن داد . ذات اشیاء و کلمات برای « دیگری بزرگِ » متن چیزی است شبیه اعداد ! یک سری عدد خام ، به همراه تعدادی نشانه­ی ریاضی .
    در دست صادقی چه سرنوشتی غیر از تغییر ، تغیر ، عدم ثبات و فقدان یگانگیِ مفهومی در انتظار این ذات است ؟

کشمکش

( کشمکش را خلاصه کرده ام )
    یکی دیگر از تکنیک های ویژه شده برای داستان های صادقی و برای شکل روایتِ این داستان ها، «کشمکش» است.
کشمکش نیز در این داستان ها از حالت معمول و روند مشخص خود بیرون آمده و شبیه دیگر فعل و انفعالاتِ این داستان ها خود را از قید و بندِ مفهوم و معنا و حتا ماجرا آزاد کرده و شکلی کاملن زبانی به خود گرفته است ؛ «کشمکش زبانی ». بدون ارجاع به هیچ ابژه و موضوعی بیرونی . در کشمکش لیلا ، نقطه ی آغازی را نمی توان در متن نگارش شده پیدا کرد. و در پایان هم نمی شود نقطه ی نهایی را مشخص نمود . کشمکش در اغلب داستان های صادقی قبل از آغاز متن شروع شده و مخاطب با آغاز  فرایند خواندن و خوانده شدن ، درگیر کشمکش می شود .. آن هم یک درگیری متفاوت و خالی از این سئوال: این کشمکش چیست ؟ و لبریز از این سئوال : این کشمکش از کجا آمده ؟ 
    این حالت در واقع نه تنها کشمکش داستان را شکل می دهد ، بلکه مخاطب را با متن وارد یک کشمکش دیگرگونه می کند . کشمکشی که در ادامه ، ابعاد بیشتر و مخفی خود را نمایان می سازد . شاید مخفی ترین شان ، کشمکش زبان با مفاهیم و معناها و کشمکش این گونه داستان ها با ادبیات داستانی ما باشد ؟!
    و اما مسائل دیگری که در این متن قرار بود مورد بحث قرار بگیرد و مجال کم بود و فرصت هم کم بود و  همه چیز همیشه کم است !

* --------------------------------------------------------------------------------
[1]- میرسلیم خدایگان –  انار اما خون - مقاله ای در بررسی ادبیات بومی غرب کشور.
[2] - بارت – نقد و حقیقت .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

.....

.......

.............

...................

..

..

..

.

.

.

در شعر چند سال ديگرم

انگشت در دهان شهوتي 

تکان می خورد و می لرزد

انگار از عمق تن آمده باشد

پدر در مي زند            به انگشت

مادر در باران حامله مي آيد

از اين همه حاشا شاخ در آورده      اين اصل

كه مي كشد      به دوش شيهه ام

و شالي كه بي برف      در كلاه قدم مي زدم ..

..

ماه سياه     مثل سفيد

پدر در مادر بود     مادر در پنجره

پنجره شاخ در آورده بود     از حماقت بيد

از اين همه حاشا شال من        گردن من مي شود

بر نوك انگشتي     كه كور مي رقصم

از دهان به دهان ديگري

خبر مي شوم به داغ

از ننگ به سنگ مي شوم

شيشه مي شود بابا

و نرماي ناخن      سفيد     مي پرد از پوست

چرخ در چرخ     چوب مي شنوم  

دروغ به بالا        به پائين دروغ

رو به بالا لال

رو به پائين زبان الكن كنده مي شود       از دهان كفشت       به بند

در شعر چند سال

بر تکان انگشتي

     كه عمق تن را به سطح عشق آورد ..

 

مصطفي خدايگان

..

.

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

تنان ايجاد شد

www.tanan.persianblog.com

با :

نوشته اي كه هيچ گاه شعر نشد ..

يك داستان ناتمام ..

گذشتن به وقت لي لا (نقد آثار داستاني ليلا صادقي)

نقد به مثابه ي عقده گشايي ..

.

.

ضمنن نشريه ي ادبي ديما شما را به همكاري دعوت مي كند :

هيچ متني از شما توسط ديما رد نمي شود !

در اين شماره (در دست چاپ) مي خوانيد :

شمس آقاجاني

رضا قنبري

حبيب پرتاري

سيد مهدي موسوي

مهرداد فلاح

مانا جعفري

مريم عبدي

ميرسليم خدايگان

صمد آزادبخت

همايون آزادبخت

زهرا حسين پور

سميرا نوروزي

مرتضا و مصطفا خدايگان

حجت عليپور

بهروز مهدي زاده

و...

ديما منتظر مطالب شماست :

dima_nnn@yahoo.cm

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

نقد به مثابه ی عقده گشایی

نقدی بر شیوه ی نقدهای نقادان امروز                             

 

  • نگاهی کلی به شیوه های نقد امروز ایران
  • گریزی به ماهیت و موجودیت اروتیسم در ادبیات و هنر
  • نگاهی به نقدهای آقای مسعودی نیا بر روی شعرهایی از گراناز موسوی و کیمیا آرین
  • بررسی چند مثال در جهت کشف خلاقیت های نقادان امروز ادبیات !!

در www.dima-nn.blogfa.com  بخوانید ..

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

كارگاه داستان آهك برگزار کرد:::

 

 

نقد و بررسي آثار داستاني ليلا صادقي

با سخنرانی و ارائه نقدهایی از ::

رويا تفتي

محمد آزرم

مرتضا پورحاجي

مصطفا خدايگان

سعيد احمد زاده

زهرا حسين پور

و

.

.

ليلا صادقي ..

.

.

***************************************

.

.

تهران

دانشگاه علامه طباطبائي

سالن مطهري

دوشنبه

6/3/1387

در ساعت 4 عصر

.................. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

.

كارگاه داستان آهك برگزار مي كند:::

 

 

نقد و بررسي آثار داستاني ليلا صادقي

با حضور و نقدهايي از ::

شمس آقاجاني

رويا تفتي

محمد آزرم

مصطفا خدايگان

مرتضا پورحاجي

زهرا حسين پور

سعيد احمد زاده

و

.

.

ليلا صادقي ..

.

.

***************************************

.

.

از تمام عزيزان داستاني دعوت به حضور مي شود::

تهران

دانشگاه علامه طباطبائي

سالن مطهري

دوشنبه

6/3/1387

در ساعت 4 عصر

از تمام عزيزان ادبي دعوت مي شود به حضور .. از طرف آهك : حسين پور . 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

..

./.

خاک شهر چنگی به دل نمی زند

                         بگذار

                             زاگرس را بر سر بریزم ..! 

..

./.

یاریبخش حاتمی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط خدایگان  |