X
تبلیغات
گلپل
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 12:34 بعد از ظهر
..

..

(1)

نمی دانم خوابی یا بیدار

اما من چه بیدار باشم چه خواب

تو را می بینم

با لبخندی از ابریشم ناب

و یک جفت چشم سیاه

که سال مرا رنگ می کنند..



(2)

سنگ

روی

سنگ

بند نمی ماند

وقتی تو در آینه ای..


(3)

بی تو

بیخوابم

با تو

بیدار..





نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

شعر بی پایان سه شنبه هفدهم بهمن 1391 4:39 بعد از ظهر
می خواهم این شعر را بداهه آغاز کنم. دعوت می کنم از دوستان عزیز که ادامه ی آن را در ستون کامنتها -حتی اگر شده یک بند- بنویسند تا در نهایت با نقد و نظر همین عزیزان، تبدیل به شعری کامل -والبته باز و بی پایان- شود.. امیدوارم شرکت کنید تا یک شعر گروهی شکل بگیرد..

....

مثل آهو نگاهم نکن

نمی خواهم گرگ شوم

و تمام شب را با چشم باز بخوابم

و صبح اول وقت

برای صیاد پیر رجز بخوانم

نه گوی اینجاست نه میدان

نه ریش در دست من است نه قیچی

تنها تو هستی

با دو تیغ ابدی

و دهانی که نقطه را اختراع کرد

میان من و تو فاصله ایست

به اندازه تماشاگر و بازیگر

نمایش از هر کلامی خالی است

تو در مرکز صحنه ایستاده ای

و من سالهاست که از سن افتاده ام

...

و برای مرگی امن
دنبال کنجی، خلوتی
می گردم
کاش تکثر به جان باغ نمی افتاد
و پای همان درخت سبز
زندگی مان را به خاک می بردیم...

مثل آهو نگاهم نکن
پنجه‌ام در تو فرو نمی‌رود
دندانم تو را نمی‌جود
و هرگز نمی‌توانم نقش مقابلت باشم

تنها صندلی آخرین تماشاگر
اندازه‌ی اندام معمولی من است...

اینجا دیگر من نیست
گرگ مردی که از چشمان آهو هراسان است
که آواز های تکراری ام را
همه ی شهر حفظ شده اند

و دیگر خاک را از هوای آزاد تنفس میکنم

حالا گیر داده ای
به دهان زمستان زبان بسته من؟

به بازار می روم
گوشت گران شده
برنج گران
چای گران
دستم از خالی جیبم بیرون نمی آید
زنی با کاسه ای در دست رد می شود
ادای مردی پولدار را در می آورم
و می روم ...


...نه! هیچ کدام از این طرح ها زندیگم را به تصویر نمی کشند
شاید من همان لاک پشتی باشم که سالها وسط سکانس های تکراری قدم میزد!
یادش به خیر آن روزها کمتر سرم توی لاکم بود
آن روز ها از صدای رعد و برق نمی ترسیدم
سرم را بیرون می آوردم

به امید اینکه باران به چروک های زیر چشمم طراوت بدهد

یادش به خیر!...

مثل باران نگاهم کن!
من بغض نشکسته ی یک عمر سکوتم...

مثل آهو نگاهم نکن
خیلی وقت است صید نگاهت شده ام چطور شکارت کنم؟
برو لباس پوست پلنگی ات را بپوش
لبخندت را با رنگ قرمزی دور لبت پر رنگ تر کن
و با شب بیا
با غمت

نگاهم کن!
تنم شکفته به انگور
بچر مرا
که غمگینه ای سبزم

از بلندی صدایم افتاده ام میان دستهای دوتا دره
و هر روز بازگشت خودم را می شنوم!
هنوز هیچ کشتی میان چشمهایت لنگر نمی اندازد
و سایه ی درخت بادام
دهان هیچ عابری را تلخ نخواهد کرد...
درد بزرگیست...
تو برکه را بنوشی و من
پلنگ پیری که
فقط نگاه می کند...


پ.ن: اسامی دوستان و تکه شعر هر کدام از این عزیزان در ستون نظرات قابل مشاهده است.

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

بباران پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 3:32 بعد از ظهر
سلام

بعد از 11 ماه نانوشتن، قفل این تعطیلی را شکستم! دلم برای این فضا تنگ شده بود. برای شعرها.. برای دوستانم.. برای دشمنانم! شش سال، شب و روزم را با شما سر کردم، نمی توانستم حرف نزم.. هر چند می دانم خیلی تفاوتی به حال ادبیات ندارم اما می نویسم تا زنده بمانم..

...

...

با تقدیم یه چیزی شبیه شعر، از نو آغاز می کنم:

..

روزها پرم از عبارات عاطفی

همچون یک بسته سیگار «مگنا»

که عشق شاعران دهه هفتاد را عمیق می کرد

این روزها

پرم از یک دهه شعر

شکل کتابی که با خطی باستانی بر آن نوشته اند:

«تاریخ شفاهی سنگ در شهرهای ده سال ِ سرگشته ی عزیز»

با مداد روشن خواهم نوشت

این صفحات را

از این به بعد..

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

یکشنبه سی ام بهمن 1390 3:59 بعد از ظهر
 

 

 

........./تعطیل/..........

 

با آرزوی موفقیت برای همه

 

 

..

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

یکشنبه ششم آذر 1390 3:37 بعد از ظهر
..

..

..

هيچ كس مثل من

دور افتاده تر از من نيست..

..

..

..


نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

سه شنبه دوازدهم مهر 1390 9:7 بعد از ظهر

فراخوان

 

 

 

 

انجمن ادبی فردوسی الیگودرز با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز و حمایت اداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی لرستان برگزار می کند :

 

   سومین کنگره سراسری شعر عاشورایی 

 

 

  

«حنجره های سرخ»

 

 

 

دبیرخانه کنگره از شعرای عاشورایی سرای استانهای سراسر کشور دعوت به شرکت وهمکاری می نماید.

 

 شرایط شرکت: 

 

۱- قالب اشعار آزاد است.

۲- هر شاعر می تواند حداکثر  ۳  اثر برای دبیرخانه ارسال نماید .                 

 ۳-اشعارمی بایست صرفاً در موضوع کنگره ( عاشورا ) سروده شده باشند.

۴- اشعار با فونت zar 14   ودریک طرف برگ a4   نوشته شده باشند.

۵- ارسال یک قطعه عکس پرسنلی « جهت اسکن در تقدیرنامه» الزامی است.

۶- قید مشخصات شناسنامه یی ، تلفن تماس و آدرس پستی شاعر در برگه ای جداگانه به پیوست اشعار ضروری می باشد.

 

 

آخرین مهلت ارسال آثار :   پنجشنبه ۳/ ۹ /۹۰ 

 

 

 هدایا واهداء جوایز:  دبیرخانه کنگره به انتخاب هیأت محترم داوران به ۲۰ نفر افراد برگزیده مبلغ ۲۰۰ هزارتومان جایز نقدی به همراه لوح تقدیر و تندیس اهدا خواهد نمود.

 

   زمان برگزاری: چهارشنبه/ 23/9/ 90 /صبح و عصر/برابر با 18 محرم 1433       

 

 مکان برگزاری:  مجتمع فرهنگی هنری سیمرغ

 

      

آدرس دبیرخانه:  لرستان/شهرستان الیگودرز/ اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی

 

نمابر: 2220960- 0664  تلفن های تماس: ۲۲۲۹۱۹۷  و  ۲۲۲۰۹۶۱ - ۰۶۶۴

وب سایت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز

www. Alg .farhang . gov. ir

 

ایمیل جهت ارسال آثار : Eyham62@ yahoo.com

 

دبیرخانه دائمی کنگره سراسری شعر عاشورایی

  

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

شاخه یکشنبه ششم شهریور 1390 12:33 بعد از ظهر
.................

..........

حتما می دانید وقتی یک شاخه رز سرخ باران خورده را در هوای ابری آبان تقدیم می کنی به کسی که دوستش داری چقدر لذت بخش است؟! کسی که مدت ها کندوی چشم هایش را ندیده ای و مدت هاست می خواهی هر طور شده دستش را بگیری و مست شوی با بوی تنش و در تاریک ترین نقطه ی شهر در هم گم شوید..

حتما می دانید چقدر لذت بخش است؟

..

 

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 8:33 بعد از ظهر

براي هرگزي كه سال هاست اتفاق افتاده است!


..

لبخند من
يك زخم قديمي ست
كه اين روزها دهانش را باز كرده
و تمام شعرهاي جديدم را يكجا مي بلعد
بي آنكه به افتادگي شانه ها
و قدم هايي فكر كند
كه سال هاست با عابران بي رنگ
          جهان بدون تو را
به گوش هاي بي پرده مي دوزد


حالا ديگر نه در تاريخ
نه فلسفه
و نه حتي در كوچه هاي خلوت مي توان تو را آفرید
تنها شعر
تنها در شعر شايد بشود يك شب از شبانه هاي چشم تو را دزديد

..

 

 

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

بی کفشی سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 11:12 قبل از ظهر

..

..


.......................................................

....................................

من و انكار شراب؟؟

 

 ................


 

 

..

..

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

باران سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 11:2 قبل از ظهر
 

..

 

..

وقتی قرار است پدر شوی، قرار است خیلی چیزهای دیگر هم بشوی..

..

..

 

  چند نوشتار:

 

 پایان عادل :   http://nedayezagrosi.com/?p=2649   نگاهی به جریان فکری-اجرایی عادل فردوسی پور

 

یا دیو شو یا دلبر:  http://www.valselit.com/article.aspx?id=1817      شعر

 

بی بازگشت:   http://nedayezagrosi.com/?p=2561                       شعر

 

ابروز:        http://neveshtar-ir.blogfa.com/post-299.aspx              داستان

 

 

..

 

..

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389 6:1 بعد از ظهر

لطفاً با زبان روشن وارد شوید!

 

 

 ..

و دست های نامرئی کسی

ما را در ما چنان کوبید

که هیچکس ندانست مجسمه های چوبیِ بی دست

همبستران پاره وقت ما بودند

و هیچ گاه کسی چشم های خیابان بی سلام را ندید

که وقت عبورِ عریانِ مردمانِ بی چشم

نبرد تمام وقتش را با کفش های بی تاریخ گریه می کرد

حالا دیگر چه فرق می کند که کفاش کهنسالی باشی

و برای مشتریان دم بخت

کلاه و کفش و چترهای وارداتی بدوزی

یا نویسنده ای که برای اشخاص داستانش مدام استامینی فون کدئین تجویز می کند!

شک ندارم این کلمات نامرد

هر روز هزار بار

با دستگاه های تناسلی مفلوکشان

برایمان هزار حرف ناجور درمی آورند

و برای آغوش های تنگمان پرونده های قطور سگ ­بودگی می بندند..


 
نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

یکشنبه نوزدهم تیر 1390 1:52 بعد از ظهر
زمزمه ی عشق
نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

پنجشنبه یکم مهر 1389 9:5 بعد از ظهر
 چند مینی مال از خدیجه زرین

 

بزرگراه گمشده ۲

 اين كوچه بوي كوچه نمي دهد كه! بوي كوچه نمي­داد... وارد كه شدم ديدم و شنيدم و فهميدم كه كوچه، كوچه­اي نيست كه بايد مي­آمدم. نگاهي به تابلو كوچه انداختم. روي تابلو نوشته بود:

«اين يك خميازه­ي بن بست است»

بعد از آن كه كمي ترسيدم بیشتر وارد كوچه شدم. از دور دري پيدا شد با قدم­هاي درشت و دست­هاي بسته. كمي كه رفتم در پيداتر شد، با موهاي اناريِ بلند و دو سرباز سياه بر بازوهاش كه داد مي زدند: «...»

داد نمي زدند انگار.. فقط دهانشان را باز كرده بودند و يادشان رفته بود ببندند!

خواستم وارد در شوم اما نشد. بعدها فهميدم كه رفته بودم از كوچه بيرون.. به يك بزرگراهِ نامكشوف. بازهم بعدها فهميدم كه بزرگراه روي پلي بوده شبيه كفش­هاي پدرم. از روي پل خودم را ديدم كه داشت از روي پل خودش را مي ديد كه داشت خميازه مي­كشيد..

 

 



 بد چشم

 

مدت زياديست كه با خودم كنار نمي­آيم. در واقع، كنار خودم نمي آيم! مثلاً اگر محبوبه داد مي­زد:« آهاي ابراهيم! توي اين زمين صاف چكار مي­كني؟» بهت زده مي­شدم! اين همه سنگريزه پشت اين همه چشم وول مي­خورند و عجيب­تر اينكه حتا يك درخت هم پيدا نمي­شود كه خودت را به آن آويزان كني! خوب شد داد نزد! از كجا معلوم خودِ ابراهيم از اين سنگلاخ باخبر نباشد؟ شايد اين سنگلاخ محبوبه بوده كه توي آينه اي ديگر سبز شده؟ اصلاً بگو ببينم اين آينه توي چشم تو چكار مي­كند؟! حالا ديگر شك ندارم كه اين سنگ­ها از چشم تو پرتاب مي شوند...

   




   بعد از حياط

 به زحمت بلند شد. به زحمت خودش را تكاند. بي آنكه راه بيفتد افتاد.

حس مي كرد چهارچوب بدنش جا افتاده. یا از جا افتاده! پس فكرهايي كرد؛ استراحت به تنش ببندد تا موقع مراجعت سنگ هاي بي وقت چيزي براي عرضه داشته باشد. عنصر استراحت را با فندک خالی اش به سختی روشن کرد. خيلي سخت به خانه رسيد. تنش را به شيشه ي در تكيه داد. فكرش را گرد كرد كه شايد بشود جلوي دست و پاي صاحبخانه نرود. چون چند روز پيش وقتي كه در روي يك پاشنه مي چرخيد، دست صاحبخانه به شكلي كاملاً غير مترقبه به گونه ي راستش اصابت كرده بود، و اين برمي گردد به قبل از اينكه خودش را بتكاند. اما حالا كه تكان خورده، و كاريش نمي شود كرد قطعاً!

توي همين فكرها بود. در باز شد. زيادي. لم داده بود روي در كه توي حيات افتاد. برخلاف دفعه ي قبل كه داخل حياط افتاد. بازهم صاحبخانه به شکلی غیرمترقبه پشت در بود! نگاهی به پاکت له شده ی سیگارش انداخت. خالی بود...

 

 

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

یکشنبه دهم مرداد 1389 10:58 قبل از ظهر


..

 

چند بیت از یک غزل..

 

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی                         دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است                            یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

سر تا قدم نشانه‌ی تیر تو گشته‌ام                             تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست                           برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

                                                           

فروغی بسطامی

 






 

چند تک بیت دیگر..

 

زمن مپرس كه از حال او دلت چون است
از او بپرس كه انگشتهاش در خون است!

سعدی

*****************

 

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را                                

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست!

حافظ

******************************

 

کف پا به هر زمینی که رسد تو نازنین را       

به لب خیال بوسم همه عمر آن زمین را..

 

میرتشبیهی

 

*************

 

از بس که شکست و باز بستم توبه

فریاد همی کند ز دستم توبه!

 

سلمان ساوجی

***

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر                       

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد!!

                                                         

حافظ

****

 

اگر تو زهر دهی چون عسل بیاشامم
به شرط آنکه به دست رقیب نسپاری!

سعدی

 

***********

 

از شوق دو صد بوسه زنم بر دهن خویش
هر گاه که نام تو بر آید به زبانم..

جلال عضد

**********************

 

بعد از اینم نبود شائبه‌ در جوهر فرد

که دهان تو در این نکته خوش استدلالی است ..

 

حافظ

*************

 

بسی ممنونم از دشمن که پیش یار هر ساعت
بدم می گوید و می آردم هر لحظه در یادش!

هدایت طبرستانی

..

 

 

..

..

 

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 8:39 بعد از ظهر
..

..

و فکر کردیم پایان این دویدن ما

باید در مبدأ پریدن ما باشد

وقتی که خواستیم از روی خاک برخیزیم

دیدیم این دویدن ما

درجا دویدن ما بوده است..

رضا براهنی

.......

روزی استالین دیکتاتور گفت:

کوچکترین ایرانی نیز آنقدر خطرناک می تواند باشد که ما ناچاریم از چکاندن یک کبریت او هم آگاه شویم!!

روزی دیگر وودی آلن گفته بود:

در ادبیات باید به عجبیات رسید!

بعد از چند روز دیگر نمی دانم چه کسی بود که گفته بود:

نظریه باعث گمراهی می شود..

ارتباط اینها با هم مهم نیست احتمالاً.. مهم این است که اینها گفته شده اند..

*****این یکی جا ماند!

چارلی چاپلین گفته بود:

هرچه کردم مردم بفهمند فقط خندیدند!

جالب گفته بود و دردناک گفته بود..

****************

..

..

..

و خواب های یک خط در میان مرا

کسی همیشه خط می زد

که من

خود من

در سطرهای مخفی کاشته بودمش

حالا جهان

چهره ی مرا

قسمتی از تاریخ روانپریشی فرض می کند..

..

..

 

** 

چند تا تک بیت:

 

به کوی میکده دوشش به دوش می بردند

امام شهر که سجاده می کشید به دوش!!

-----

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید چیست فرمان شما؟

-----

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه ای چند درآمیز به دشنامی چند..

 

حافظ

**************************

آن شاه موزون جهان عاشق موزون طلبد

شد رخ من سکه ی زر تا که به میزان برسم

----

ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم

چون زنده شدیم از بت خندان خرابات!

----

بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم

من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم

مولانا

************

گفتم به بلبلی که: علاج فراق چیست؟

از شاخ گل به خاک فتاد و تپید و مرد!

حزین لاهیجی

************

..

..

و

اینجا که نمی شود با چادر بستنی خورد!*

..

..

 

..

 

*این بند آخر قسمتی است از شعری از پرستو زرین

 

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

سه شنبه هجدهم خرداد 1389 6:55 بعد از ظهر

 

سمت تو گـــرایش شدیدی دارم

با موی تو قصه ی مدیـــــدی دارم

چشمان تو را به خآب دیدم دیشب

یعنی کـــه رباعـی جدیـــدی دارم

 

***

 

از گــردن خـــود ستــــاره مـــی آویــزی

بلواست جهان، همین که برمی خیزی

اصلـن به خودت نگــاه کـردی دختــــر!؟

داری همـــه چیــز را به هـم می ریزی

 

***

با خنده ی زهـر دار بر می گردی

با چشم خرابــکـار بر می گردی

صدها دل تیر خورده با خود داری

انگــار که از شکـار بر می گردی

 ***

از مرتضا خدايگان

 

در این دفتر بيشتر بخوانيد:

www.mahdarmah.blogfa.com

 

 

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 7:7 بعد از ظهر
 

 

 ..به زودی با چند رباعی جداْ زیبا از یک شاعر بی هیاهو بروز خواهم شد!!

 

 

 

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 11:51 قبل از ظهر
..

وقتی که ماه از تو حرف می زند بخند

شاید ستاره های شعر مال من شوند..

..

..

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 7:19 بعد از ظهر
 

 

 

*******************

گاهی تورا ابر می گیرد

وقتی که من   آسمان خوبی   نیستم

..

..

گاهی مرا ببخش خورشید من..

 

****

********



 

دیروز برای زنده کردن یک تکه سنگ سیاه رفتم سر قبر مرتضا.. آه مرتضا! تو چقدر خوب بودی و دوست.. تو چقدر خوب بودی و دوست.. تو چقدر خوب بودی دوست..

به یادمان مرتضا عیدی پور با سنگ نوشته ی خودش:

وقتی صدای خش خش برگها

در کوچه های پائیز مرده است

کاش ببینی

زمین در آغوش من

چقدر سرد است..

**

وقتی که ماه از تو حرف می زند بخند

شاید ستاره های اخم مال من شوند..

**

 




پیدا کردن کتابهای قدیمی و خواندن تک بیت های کم هیاهوی زیبا هم لذتی دارد!

نیست نرگس که برون کرده سر از افسر من

به تماشای تو بیرون شده چشم از سر من!!!

 

زیب النساء



*********************

****

گفت: بردارید اکسیژن را از آدم ها/  و نقطه ها را از جملات/ بردارید تکه های درشت ابر را از گونه ها/ و ریمل مخفیانه ی سرمه ای را از چشم های اضطراری/ بردارید از چیزها چیزهایی را/ از هر چیزی چیزی را/ از اینکه قرار است باران ببارد هم یک چیزی -هرچیزی که باشد- را بردارید!

گفتم: گاهی آنقدر دلم برایت تنگ می شود/ که کفشم هایم پشت پایم را زخم می کنند/ و بزرگترین پیراهن دنیا برایم کوچک است/ مگر آسمان تنت کجاست؟

گفت: من نه پرنده ام و نه اسپری آسمان/ من چرنده ی پرتی بودم که آنقدر زیستمت شبیه شخصی شده ام با سی و یک مرغ ملتهب/ پس خوشبختي از آن من می شود/ شبیه دو گوش/ که باد را به مراسم افتتاح زیستن ات دعوت می کنم// راستی دست تو کدام جاده بود؟

گفتم: جاده ها مرا می بلعند اگر پاهای تو از کفش هایم بروند! تو رفتن منی .. ای آمدن~~

گفت: دلم برای حالا تنگ می شود/ همین حالا! که مصطفا میان لبخندهای بی ژکوند لانه کرده است/ این روزها هیچ سازی کوکم نمی کند.. الا دودی که از لای انگشت های تو می رود تا خدا..

 

****

پانوشت:

گفت= پرستو زرین

گفتم= من




 *********

بعد همین جوری پناهی .. همینجوری!!

 

آری! گلم

دلم

حرمت نگه دار

کین اشک ها خونبهای عمر رفته ی من است ...

*******

بعد بهروز آبباریکی میاد وسط کلمه ها!!

یادم نبود اون لحظه ی آخری که توی یه روستا اطراف بینالود مشهد که زیر آسیاب های بادی از هم جدا شدیم چی گفت؟ ولی اینو یادمه که وقتی سیگارشو روشن می کرد یه نگاه به دیوان شمس می نداخت و می گفت: بازش کن!

.....

.............

...............

...

.................

میگم چقد بد می شد اگه مولوی قبل از اسلام به دنیا می اومد ها؟! اونوقت با سوخته هاش نمی تونستیم حال کنیم!

گفتم كه عهد بستم و ز عهد بد برستم     

گفتا چگونه بندي  چيزي كه من شكستم

********

و چند تاي ديگه :

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و نصیحت گر بیکار کجاست
حافظ

**********

از ضعف، چنان شدم که بر بالینم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
شوقی

*********

آن كس كه مرا كشت ، مرا كشت و تو را زاد

و آن كس كه تو را زاد ، تو را زاد و مرا كشت!!

« دقيقي »

 

..

 

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |

.. پنجشنبه ششم اسفند 1388 11:38 قبل از ظهر

 


 اندیشه از محیط فنا نیست هر که را

بر نقطه ی دهان تو باشد مدار عمر

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر؟!!

 




 

..حافظ

 



 

نوشته شده توسط مصطفی خدایگان  | لینک ثابت |